بعد از یه عمری عاشقی, نصیب ما چی شد بجز
یه پیرهن مشکی و یک جاده و بی همسفری؟
اونهمه بیداری شب, چی داشت واسه ما غیر از این
تنهایی سرد وسیاه با یه غم در به دری؟
شبها که دلتنگی تو قلبمو داغون میکنه
چشمهای خیسم بد جوری هوای بارون میکنه
تو خودمی بدون تو حس میکنم که پیر شدم
بجون تو بدون تو از خودم حتی سیر شدم
ببین چه تاریکه شبهام, شبها و تو و ستاره هاش
ببین چه غمگینه صدام, خوشی و ودوباره باش
هر چی که ازمن باقیه، پیشکش مهرت میکنم
عشقمو مثل حلقه ای میام ودستت میکنم
