شب است رضا تنها در تراس خانه نشسته و به نمای زیبای شهر نگاه میکند.
غرق در فکر شده و اتفاقات را مرور می کند.گوشه ای از ذهن رضا خوشحال است اینکه توانسته با البومی که داده(وایسادنیا) مخاطبان و حتی کسانی که طرفدارش هم نبودند را راضی کند گوشه ای دیگر از ذهن رضا ناراحت است دلگیر از رفتار دلالانه ی برخی افراد.
برخی که بیرحمانه موسیقی را مادی کرده اند رضا دلش میگیرد وقتی یاد حرف پسری جوان و ساده دل میفتد که او را درخیابان دیده بود و بعداز کلی ذوق کردن با بغض گفت :ما کجا و بلیط کنسرت شما کجا…کنسرت شما برای از ما بهترونه… رضا به چیز های بزرگ فکر می کند.
به اینکه چگونه به جوان های بااستعداد کمک کند تا راه موسیقی را راحت تر ادامه دهند و مثل خودش این همه سختی نکشند.
در همین فکرو خیال است که تصویر جالبی نظر رضا را به خود جلب می کند.دختر و پسری جوان در پیاده رو دست در دست هم در حال قدم زدن هستند با نگاه هایی پر از محبت و عشق…
رضا به فکر فرو می رود او حالا دیگر نزدیکی های پایان دهه ی بیست سالگی اش هست و هنوز ایده ال احساسی رویایی اش را نیافته.
کسی که همپا و همراه سفر پراتفاقش باشد. کسی که وقتی رضا دلش میگیرد از بی رحمی های دنیا سرش را روی شانه هایش بگذارد و بااو دردودل کند عشقی که یک عمر از آن خوانده و بسیاری را عاشق کرده….
رضا دوباره در آخره همه ی این افکار تصمیم میگیرد پشت پیانو اش برود و دوباره روحی تازه کند.
این روزها رضا خانه زیاد عوض می کند.خیابان ازادی-سعادت اباد -اجودانیه…. و این روزها که اتفاقات خوبی در خیابانهای تهران نمی افتد و چیزهایی می بیند که دلش را می ازارد تصمیم گرفته به نقطه ای دور از شهر برود.مقصد بعدی رضا مهرشهر کرج است…
نویسنده : سیدسعید احمدمیری
