قسمت چهارم زندگی نامه رضاصادقی(رادیو جوان استارت رضا برای ستاره شدن در اجرا)

قسمت چهارم :

رضا دارد لباس می‌پوشد. پیراهن مشکی‌اش را تن می‌کند شلوار مشکی، جوراب‌ها و کفش‌های مشکی براقش را می‌پوشد.موهایش را محکم می‌بندد و شال‌گردن مشکی‌اش را دور گردن می‌اندازد. ریشش را شانه می‌زند، عصاها را برمی‌دارد و راه می‌افتد.

امشب برای خواندن دررادیو جوان به مناسبت شب یلدا با فرزاد حسنی قرارگذاشته. رضا با شوق خاصی اماده رفتن میشود اماچیزهایی کمی ذهن او را ازرده میکند. پولی که با زحمت و خون دل جمع کرده بود و به صاحب املاکی داده بود تا خانه ای حداقل با پله های کمتر برایش رهن کند حالا دیگر نه خبری از پول و نه صاحب املاکی است!!! خرج زندگی در تهران بیشتر از این حرف‌هاست. باید اجاره خانه را بدهد، خرج خورد و خوراکش را دربیاورد و در عین حال راهی برای پیشرفتش باز کند.

نوازنده و استودیو در تهران بیش‌ از تصورش خرج برمی‌دارد. رضا راه می‌افتد. پایش را که به رادیو می‌گذارد صدای تشویق بلند می‌شود. او را می‌شناسند و دوستش دارند.

رضا میکروفون را دست می‌گیرد و می‌خواند. دوستانی که انجا هستند همراهی‌اش می‌کنند و رضا به روزی فکر می‌کند که می‌تواند روی استیج بخواند.

چشم‌هایش را می‌بندد و صدای طرفداران را می‌شنود. قند توی دلش آب می‌شود. مردم ترانه‌هایش را به یاد دارند. چشم‌هایش را باز می‌کند و می‌فهمد کجاست، دلش می‌گیرد. دلش از اتفاقات بدی که در تهران برایش می‌افتد می‌گیرد. صفای همشهری‌هایش این‌جا نیست. فکر می‌کند مجبور است عادت کند

باید بتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد. باید با همه این‌ها کنار بیاید تا بتواند کار کند. باید روحیه‌اش را حفظ کند. باید قوی باشد. باز چشم‌هایش را می‌بندد و خودش را روی استیج تصور می‌کند. می‌خواند و مردم را به شوق می‌آورد.

نویسنده: سیدسعید احمدمیری